شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟
می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری .... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟
او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .
سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...
شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...
شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است.....
+
نوشته شده در ساعت 20:15 توسط ولي علائي
|
نمازت
پیشاپیش
حکم خاکساری کعبه را
رقم زده بود
به هنگام که هنوز،
"ابراهيم"
ابراهيم نبود
سجاده ات دامن بود و
مُهرت
دكمه پيراهن
كه اشك ها
بر قنوتت چكيد
و گناه جهان را،
شُست
به اقتداي تو
تكبيري زدم
كه اسرافيل از خواب اعصار،
سراسيمه
فراجست
قيامتي نبود
قدقامتي بود
بي صور
به بلنداي دار منصور
تا خون را به اعتراف وادارد
كه در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد
الا
به اشك
شعر از حسين منزوي
+
نوشته شده در ساعت 8:24 توسط ولي علائي
|
1) يک سوسک حمام ميتواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.
2) يک کوروکوديل نميتواند زبانش را بيرون در بياورد.
4) حلزون ميتواند 3 سال بخوابد.
5) به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر ميترسند تا از مرگ!
6) اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچوقت تمام نخواهد شد.
7) خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفهجويي کند.
8) ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا ميخورند.
9) چشمهاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است.
10) بچهها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشککها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر ميشوند.
11) کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف ميکند.
12) پروانهها با پاهايشان ميچشند.
13) گربهها ميتوانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگها کمتر از 10 تا!
14) ادرار گربه زير نور سياه ميدرخشد.
15) تعداد چينيهايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکاييهايي که انگليسي بلدند، بيشتر است!!
16) دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطي که طرفين خون خود را بر گردن بگيرند.
17) فيلها تنها حيواناتي هستند که نميتوانند بپرند.
18) هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالري انرژي مصرف ميکنيد.
19) فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد.
20) کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي I am است.
+
نوشته شده در ساعت 17:52 توسط ولي علائي
|
«فلينظر الانسان الى طعامه»
سوره عبس، آيه 24.
نداى قرآنى «فلينظر الانسان الى طعامه»، انسان بايد در غذاى خود به دقت بنگرد، دعوتى است از همه انسانها كه در غذاى خويش، چه غذاى روح و چه خوراك جسم، به دقت و عالمانه بنگرند. قرآن با تحريم پليديها و حلال كردن خوردنيهاى پاكيزه و تشويق به استفاده از نعمتهاى حلال و گواراى الهى (آيات 30 و 160 سوره اعراف) و جانب اعتدال را گرفتن (آيه 31 سوره اعراف) و از زيادهروى پرهيز كردن، چه خوردن و چگونه خوردن را سفارش نموده است.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در ساعت 11:3 توسط ولي علائي
|
اين يکي از داستان هاي عشقي، تلخ و شيرين است پسري به نام دارا در يکي از روستاهاي کوچک زندگي مي کرد.او18 سال داشت و بسيار زيبا بود.او قلبي رئوف و مهربان داشت.دارا در يکي از روزههاي پائيزي که که در مقابل خانه ي شان نشسته بود و براي زندگي آينده خود برنامه ريزي ميکرد،چشمش به دختري رعناافتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسيار زيبا بود.نام آن دختر سارا بود.هر دوي آنها ... به هم زول زده بودند و همديگر را نگاه مي کردند وهيچ يک جرأت اول صحبت کردن را نداشت.يکي دو دقيقه اي به همين صورت ادامه داشت تا اينکه دختر به راه خود ادامه داد و رفت. مدتي گذشت دارا هر روز در فکر سارا بود،حتي در زماني که کارمي کرد ، درس مي خواند و حتي در زمان استراحت فکرش شده بود سارا و سارا وسارا...يک روز وقتي دارا به همراه همکلاسيهايش به روستا برميگشت،دوستان او پيشنهاد دادند که براي چند ساعتي به روستائي که در چند کيلومتري از روستاي آنها بود بروند وتفريحي بکنند.دارا برعکس هميشه قبول کرد. آنها به روستا رسيدند و به طرف امام زده اي که در ان روستا بود حرکت کردند.دارا ابتدا به سمت آبخوري امام زاده رفت.در حال نوشيدن آب بود که صداي دختري را شنيد، به طرف صدا حرکت کرد.دختري را ديد که درحال رازو نياز بود...بله آن دختر سارا بود و آن روستا محل زندگي او.دارا در گوشه اي در حالي که مخفي شده بود، سارا را نگاه مي کرد.وقتي سارا مناجاتش تمام شد به طرف خانه حرکت کرد و دارا نيز او را تعقيب ميکرد، تا اينکه سارا به خانه اش رسيد.خانه اي کوچک و قديمي،در زد پير زني آرام آرام آمد ودررا باز کرد و سارا وارد آن خانه شد دارا که خوشحال بود به خانه اش باز گشت.چند هفته اي گذشت.يک روز دارا براي زيارت امام زاده به طرف روستا حرکت کرد.مثل هميشه اول به سمت آبخوري رفت.بعد از گذشت يکي دو ساعت که زيارتش تمام شد به طرف روستايش حرکت کرد.هنوز داخل روستا بود که صداي ناله و زاري شنيد.ناخوداگاه به سمت صدا حرکت کرد ناگهان خود را در مقابل خانه سارا ديد.حجله اي در مقابل در خانه قرار داده بودند و اعلاميه اي را روي آن نسب کرده بودند.در ان اعلاميه تصوير سارا ديده مي شد،به نامش نگاه کرد نوشته بودند ساره زماني.حالش بد شد گوئي با پتکي به سرش زده بودند در حالي که گريه ميکرد به طرف خانه حرکت کرد.او درآن روز قصم خورد تا با هيچ دختري صحبت نکند و خود را در خانه حبس کند.سال هاي زيادي به همين صورت گذشت.او 58 سالش شده بود.دارا قصم خود را شکسته بود و به بيرون از خانه مي رفت.روستاي آنها به شهر بزرگي تبديل شده بود پارکي در نزديکي خانه ي دارا قرار داشت.دارا ازدواج نکرده بود به همين خاطر به بچه خيلي علاقه داشت و هر روز براي ديدن بچه ها به پارک مي رفت.در يکي از روزهاي تايستاني که دارا به عادت هميشگي به پارک رفته بود صداي ناله هاي پيرزني را شنيد که آه و ناله ميکرد. بي اختيار به طرف او حرکت کرد و احوال او را پرسيد سر صحبت بين آن دو باز شد و هر دو شروع به درد و دل کردند.پيرزن اززمان نوجواني خود صحبت مي کرد و مي گفت 17 سال داشتم.روزي که به روستاي ديگري رفته بودم ،پسري را ديدم که در مقابل خانه ي شان نشسته بود و به من زُل زده بود و نگاه مي کرد.آن پسر بسيار زيبا و جذاب بود.عاشقش شدم ولي ديگر او را نديدم. دارا هم شروع به گفتن تمام خاطرات دوران جوانيش کرد.وقتي صحبت دارا تمام شد پيرزن شروع به گريه کردن کرد و گفت سارائي که عاشقش بودي من هستم و آن کسي که توحجله اش را ديدي خواهر دوقلوي من بود که ساره نام داشت.دارا که چشمهايش را اشک گرفته بود و از روي خوشحالي نمي دانست چه کار کند،در همان پارک از او خواستگاري کرد.و هر دوي آنهابا دلهائي جوان زندگي تازه اي را شروع کردند.
+
نوشته شده در ساعت 14:14 توسط ولي علائي
|
دخترک بادقت تمام داشت بزرگ ترين قلب ممکن راتوي ساحل با يک چوب روي
ماسه ها ترسيم ميکرد.
شايد فکرميکرد که هرچه اين قلب را بزرگتر درست کند
يعني اينکه بيشتر دوستش دارد.بعدازاينکه قلب ماسه ايش کامل شد سعي کرد با
دستهايش گوشه هايش راصيقل دهد تا صاف صاف شود.شايد ميخواست وقتي
درياآن را باخود ميبرد اين قلب ماسه اي جايي گيرنکند.اززاويه هاي مختلف به
آن نگاه کرد.شايد اينطوري ميخواست انرا بهتربشناسد ومطمئن شودهمان چيزي
شده که دلش ميخواست.به قلب ماسه ايش لبخندي زد و از روي شيطنت هم يک چشمک
به قلب ماسه ايش هديه داد.دلش نيامد تا يک تيرماسه اي رابه قلب ماسه ايش
شليک کند.براي همين هم خيلي آرام چوبي راکه دردستش بود مثل يک پيکان روي
قلب ماسه ايش گذاشت.حالا ديگرکامل شده بود و فقط نياز به مراقبت داشت.
نشست پيش قلب ماسه ايش و با دستش قلب ماسه اي را نوازش کرد و درسکوت
به قلب ماسه ايش قول دادتا هميشه مراقب او باشد.براي اينکه باد قلب ماسه ايش
را ندزدد با دستهايش يک ديوار شني دور قلبش درست کرد. دلش ميخواست تا پيش
قلب ماسه ايش بمانداماوقت رفتن بود..
نگاهي به قلب ماسه اي کردو رفت.چند قدم دورنشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ايش قول دادکه زود برگردد و بقيه راه را دويد.
فرداصبح دخترک درراه براي قلب ماسه ايش گلي چيد و رفت به ديدنش.وقتي به قلب ماسه ايش رسيدآرام همانجا نشست و گلها راپرپر کرد
و برروي قلب ماسه ايش ريخت.......
قلب ماسه ايش باعبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود
+
نوشته شده در ساعت 19:5 توسط ولي علائي
|
پيرمردي بود که با پسر ، عروس و نوه اش در خانه اي زندگي ميکرد. چشمهاي
پيرمرد ضعيف شده بود و خوب نمي ديد. گوشهايش ضعيف شده بود و خوب نمي شنيد،
زانوهايش هم موقع راه رفتن مي لرزيد. وقتي کمه سر ميز غذا مي نشست از ضعف
و پيري قاشق در دستش ميلرزيد و غذا روي ميز ميريخت. حتي وقتي که لقمه در
دهانش ميگذاشت غذا از گوشه دهانش بيرون ميريخت و منظره زشتي بوجود مي
آورد.هر بار پسر و عروسش با ديدن غذا خوردن او حالشان بد ميشد. تا اينکه
روزي تصميم گرفتند پدربزرگ درگوشه اي پشت اجاق بنشيند و آنجا غذايش را
بخورد.
از آن روز غذاي پيرمرد را در يک کاسه کوچک و گلي ميريختند.
غذاي او آنقدر کم بود که هيچ وقت سير نميشد. در نتيجه وقتي که غذايش تمام
ميشد با حسرت به ميز نگاه ميکرد و چشمهايش از اشک پر ميشد.
روزي
لرزش دست پيرمرد به حدي بود که کاسه از دستش افتاد و شکست. عروس جوان
ناراحت شد و حرفهاي زشتي به او زد؛ ولي پيرمرد چيزي نگفت و فقط آه کشيد.
بعد براي پيرمرد يک کاسه چوبي بيارزش خريدند.پيرمرد شکايتي نکرد و هرروز
توي آن غذا مي خورد
روزها آمدند و رفتند. تا اينکه روزي زن و شوهر
نشسته بودند و با هم حرف مي زدند، پسر کوچولوي چند تکه تخته روي زمين
گذاشته بود و سعي مي کرد آنها را به هم وصل کند.پدر پرسيد:«چکار ميکني
پسرم؟»
پسر جواب داد:«مي خواهم يک کاسه چوبي درست کنم تا وقتي که تو و مادر پير شديد؛ غذاي شما را توي آن بريزم و جلويتان بگذارم.»
زن
و مرد به هم نگاه کردند و ناگهان بغزشان ترکيد. به اين وسيله آنها به خود
آمدند و روز بعد، پدر بزرگ پير را سر ميز آوردند تا همه با هم غذا بخورند.
از آن روز به بعد، اگر دست پيرمرد مي لرزيد و غذا را مي ريخت، کسي به او حرفي نمي زد.
+
نوشته شده در ساعت 12:4 توسط ولي علائي
|
يکي بود يکي نبود
يک مرد بود که تنها بود
يک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه ميکرد و غمگين بود .
مرد به آسمان نگاه ميکرد و غمگين بود
خدا غم آنها را ميديد و غمگين بود
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد
مرد سرش را پايين آورد
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را ديد
خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد
مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود . زن خنديد
خدا به مرد گفت : به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي و هر دو در آن زندگي کنيد
مرد زير باران خيس شده بود . زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت . مرد خنديد
خدا به زن گفت : به دستهاي تو همه زيباييها را مي بخشم تا خانه اي که او ميسازد را زيبا کني
مرد خانه اي ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند
خدا خوشحال بود
يک روز زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش غذا ميداد
دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند اما پرنده نيامد و دستهاي زن رو به آسمان ماند
مرد او را ديد . کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد
خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود
فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند
خدا خنديد و زمين سبز شد
خدا گفت : از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد
فرشته ها شاخه اي گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت
خاک خوشبو شد
پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد . زن اشکهاي کودک را ميديد و غمگين بود
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از شيره جانش به او بنوشاند
مرد زن را ديد که ميخندد ، کودکش را ديد که شير مينوشد. بر زمين نشست و پيشاني بر خاک گذاشت
خدا شوق مرد را ديد و خنديد
وقتي خدا خنديد ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني بياموزد
. راست بگوييد تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت
زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و لابه لاي گلها پر شد از بچه هايي که شاد و خندان دنبال هم ميدويدند
خدا همه چيز و همه جا را ميديد . ميديد که زير باران مردي دستهايش را بالاي سر زني گرفته است که خيش نشود
زني را ديد که در گوشه اي از خاک با هزاران اميد شاخه گلي ميکارد . دستهاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند
و پرنده هايي که....
خدا خوشحال بود ، چون ديگر غير از او هيچ کس تنها نبود
+
نوشته شده در ساعت 19:3 توسط ولي علائي
|
ميگن جواب يک دانشجوي شيمي در دانشگاه واشينگتن به قدري جالب بوده که توسط
پروفسورش در اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرمکننده
است
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفعکننده ي گرما) است يا اندوترم (جذبکننده ي گرما)؟
اکثر
دانشجويان براي ارائه ي پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که
ميگويد حجم مقدار معيني از هر گاز در دماي ثابت، به طور معکوس با فشاري
که بر آن گاز وارد ميشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يک سيستم
بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطه ي مستقيم دارند .
اما يکي از آنها چنين نوشت
اول
بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير ميکند. براي اين
کار احتياج به تعداد ارواحي داريم که به جهنم فرستاده ميشوند. گمان کنم
همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتي وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک
نميکند .
پس روشن است که تعداد ارواحي که جهنم را ترک ميکنند برابر است با صفر .
براي
مشخص کردن تعداد ارواحي که به جهنم فرستاده ميشوند، نگاهي به انواع و
اقسام اديان رايج درجهان ميکنيم. بعضي از اين اديان ميگويند اگر کسي از
پيروان آنها نباشد، به جهنم ميرود. از آن جايي که بيشتر از يک مذهب چنين
عقيدهاي را ترويج ميکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد،
ميتوان استنباط کرد که همه ي ارواح به جهنم فرستاده ميشوند .
با
در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه ميشويم
که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر ميشود. حالا ميتوانيم تغيير حجم در
جهنم را بررسي کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دماي ثابت با
ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد
:
? ) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
? ) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخبزند .
اما
راهحل نهايي را ميتوان در گفته ي همکلاسي من ترزا يافت که ميگويد: «مگه
جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج کنم!» از آن جايي که تا امروز اين افتخار
نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريه ي شماره ي ? اشتباه
است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است .
تنها جوابي که نمره ي کامل را دريافت کرد، همين بود.
+
نوشته شده در ساعت 22:2 توسط ولي علائي
|
روزی
وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رود خونه بود تبرش
افتاد تو رود خونه. وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید:
چرا گریه میکنی ؟ هیزم شکن گفت که تبرم در رود خانه افتاده . فرشته رفت و
با یه تبر طلایی برگشت . "ایا این تبر توست؟ " هیزم شکن جواب داد "نه"
فرشته رفت و با یک تبر نقره ای برگشت و پرسید ایا این تبر توست؟ هیزم شکن
گفت:"نه" فرشته دوباره به زیر اب رفت و با تبر اهنی برگشت و پرسید ایا این
تبر توست ؟ مرد جواب داد :"اره"
فرشته
که صداقت مرد را دید هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خانه
شد . یه روز وقتی داشت با زنش کنار رود خونه راه میرفت زنش افتاد تو آب .
هیزم شکن دوباره گریه کرد که فرشته دوباره برگشت و پرسید چرا گریه میکنی ؟
اوه فرشته زنم افتاده تو آب "
فرشته
رفت زیر اب و با جنیفر لوپز برگشت و گفت : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد :
اره . فرشته عصبانی شد " تو تقلب کردی این نامردیه" هیزم شکن جواب داد:
اوه فرشته منو ببخش . سوء تفاهم شده میدونی اگه من به جنیفر لوپز میگفتم
نه تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی و باز هم اگه به اون نه میگفتم
میرفتی و زن خودم را می اوردی و من هم میگفتم اره . اونوقت تو هر سه زن را
به من میدادی . اما فرشته من یه ادم فقیرم و توانایی نگهداری سه زن را
ندارم به همین دلیل بود که این بار گفتم اره
نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر دلیل شرافتمندانه و مفیده 
+
نوشته شده در ساعت 11:32 توسط ولي علائي
|